شاید شرطی شده باشم

شاید شرطی شده باشم

وقتی که روان نویس قهوه ای مورد علاقه ام را دست میگیرم و آن دفترچه ی کوچک با کاغذ های کاهی خوشرنگش را  از اولش هی ورق می زنم و هر چه که نوشته ام را هی میخوانم هی میخوانم هی هی هی

بعد می بندمش و به جلدش نگاه می کنم به آپارتمان های قدیمی با قدیمی ترین کافه ها با خاطره انگیز ترین آفتاب گیرها با قدیمی ترین پنجره ها که بزرگترینشان برای کوچک ترین اتاق زیر شیروانی است

بعد دوباره دفترچه را باز می کنم

باز هم روان نویسم را توی دستم احساس می کنم محکم می گیرمش و با ناخن هایم روی شیارهایش را می تراشم حالا خیره می شوم به صفحه هایی که پر از خالی اند و این بار آن ها را ورق می زنم و نگاهشان می کنم انگار توی هر صفحه ی خالی چیزهای جدیدی می بینم گاهی لبخند روی لبهایم محو می شود و اخم هایم به هم گره می خورد

باز دفتر چه را میبندم و خیره میشوم به آن دو خط بالای گوشه ی سمت راستش که شاید با فونت شماره ی چهار نوشته شده باشد:

out of the window like you is no reason

/ 6 نظر / 13 بازدید
یخمک

به به ، وان پیس ـم که نیگا میکنی :دی هر روز یه چشمه رو میکنیا :دی

فارغ

خوب از قدیم هم گفتن که دوستی بی دلیل می شه، دشمنی بی دلیل نمی شه! صفحات خالی دفتر همیشه پربارترند. چون دغدغه ی در چهارچوب ها قرار گرفتن و فرار از دست انداز های تکنیک های نگارش نیستند بانو و گاهی حتی خواندنی تر

یوجین

سرد است چرا هوای آبادی؟ خورشید چرا عبوس و غمگین است؟ تنگ است فضای سینه ام امروز سنگین شده پویه ی نفس هایم از ناله ی گربه های همسایه از زوزه ی باد می هراسم من از آینه باز می گریزم من از حادثه ای که می شناسم هم دفترچه ی خالی از همین دیروز لبخند تمسخری به لب دارد بر صفحه ی خالیش نمی دانم فردا برسد چه می نویسم من امّید نمرده بود و می خندید با رفتن تو امید من هم مرد زورم نرسید، کوچه بن بست است یا نه، دلم از نبودنت خسته است دفترچه ی من، برابرم، خالیست خوب است که ساکتست، این عالیست در رفتن تو چه می تواند گفت صحبت سر طاقت است، باور نیست ...

یوجین

چقدر ساده بود نه، برای من که بعد از این نمی رود زمان کوچکی، مگر که سوگوار رفتن تو است نه برای تو چقدر ساده بود رفتنت برای تو... نگاه گنگ و گیج من به چشم هات بود جای خالی نگاه مهربان روزهای دور ِ رفته توی چشم های تو مرا چِلاند در همم شکست و مثل سهره ای اسیر یک اتاق شیشه ای نگاه من به شیشه خورد و خرد شد... چقدر سرد بود نه، برای تو که گرم بود آتشت نه مهربان من برای من که روح خسته ام فشرده شد، دریده شد، شکست خورد و اشک شد برای من چقدر سرد بود... روز، روز باور است و من هنوز مانده ام که این شب است یا کسوف فرض کن که باورم شود قبول، سعی می کنم که باورم شود ولی تمام می شود، هزار بار گفته ام که طاقتم تمام می شود نه باورم...

مارلیک

خاطره بازا بدبخت تری آدمان! یکیش خود ِ من!